تبليغاتX
2gangsters

2gangsters

لطفا" با لبخند و بی خیالی وارد شوید

محرم بود.زمستان بود.گروه تعزيه خوان به ده رفتند تا تعزيه خواني كنند .
بعد از اجرا،بعد از اينكه شمر در نقشش و ابوالفضل هم در نقشش بازي و تعزيه خواني كرد ند و مردم ديدند و گريه كردند،گروه تعزيه بساطش را جمع مي كرد كه مردم ده به رسم ميهمان نوازيشان گروه را به خانه هاي گرمشان دعوت كردند تا شب را در سرما نگذرانند.
هر خانه يك نفر را دعوت كرد و جا داد.
شب سردي بود،سرد..و شمر بي خانه مانده بود در سرما..هيچ كس شمر را دعوت نكرده بود به خانه اش..هيچ كس پذيراي اين عضو گروه نبود.

 

موضوعشو استادمون گفت، به شدت با شمر داستان ارتباط برقرار كردم! (به قول فاطمه كه هي ميگه ارتباط برقرار كردم)

**********************************************************************

وقتي كسي توي شرايط بديه،اطرافيانش حق ندارن الكي بهش دلخوشي تزريق كنن! چون اگه اوضاع هي بد و بدتر بشه در جواب اون آدم وقتي ازشون مي پرسه:پس اون حرفاي قشنگ قشنگي كه مي زدين چي شدن؟! چيزي براي گفتن ندارن..اين عقيدمه كه الكي دل كسي رو اميدوار نكنم وقتي اميدي نيست..اما اين اواخر موقعيتي برام پيش اومد كه اين قانون رو ناخواسته نقض كردم و وقتي اميد اون طرف تبديل به نا اميدي شد،تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه رفتم جلو آيينه و به خودم فحش دادم و...

**********************************************************************

هيچ دقت كردين كه ايرانيا،سوري ها یا عراقياي زمان رژيم بعث هميشه يه عكس از رهبر و رئيس جمهوشون اين ور اون ور دارن، حتي توي رستورانامون موقع بلع غذا هم جلوي  چشممونن... اما مثلا" كدوم فرانسوي اينقدر بيكاره كه عكس شيراك رو بكوبونه به ديوار محل كسب و كارش ؟  

**********************************************************************

وبلاگ نويسي حرفه ي شريفيه،اما شك دارم مناسب آدم كم حرف و بي ربط نويسي مثل من باشه!..با تشكر..

**********************************************************************

مي دونم جوكه اما مي گمش: ايام به كام باد

**********************************************************************

نويده

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰          ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰          ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰          ۰۰۰۰۰۰۰۰۰          ۰۰۰۰۰۰۰۰۰     

حقیقت چیزیه که تاریخ هم کمک نمیکنه بتونیم بشناسیمش ! یه واقعه ای اتفاق می افته .. مثلا" ۱۱ سپتامبر .. اول همه تو جون .. چند وقت بعد .. کم کم تئوری پردازی ها شروع می شه .. و خدا می دونه ۱۰۰ سال بعد چه بر سر اون واقعه می آد .. شاید بشه یه افسانه ..

بدجوری از بعضی ها و کاراشون کفری ام ..

فاطمه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 12:41  توسط ف.س + ن.م  | 

سلام

 

راستش يه سري دلائل سبب شد تصميم بگيريم براي يه مدت بحث اعراب اسرائيل رو ادامه نديم

اما انشا الله به زودي از سر مي گيريم و به پايان مي رسونيم و بعد هم يه بحث نو .

.

چند روزي جاي همتون خالي رفته بودم زيارت ! مشهد ! پيش امام رضا !

.

اصولا وقتي مي رم سفر سعي مي كنم همه جوره برم تعطيلات ! الآن اصلا" نمي دونم دنيا دست كيه ؟!  ((البته مطمئن نيستم قبلشم مي دونستم ))  كي مي خواد به كجا حمله كنه .. گروه 5+1 چي مي گن  .. بسته ي پيشنهادي ..انفجار بمب .. نقض آتش بس .. ... .. ... .. ... ..

.

يه دوستي امروز دعوتمون كرده بازارچه ي خيريه ... مي خواد سمبوسه بفروشه !!!

(…)جون خدا اجرت بده اما حالا چرا سمبوسه ؟!

.

بهمون گفتن انتخاب واحد 28 شهريور ... شروع كلاس ها اول مهر … آخه مگه مي شه ؟!

.

ديگه ما هم شديم سال سومي … دوباره كنكور دوباره كنكور نزديكه

.

فردا جلسه ي خانوم قاسمي .. از بچه هاي دوره ي ما خيلي كم ميان فقط چند نفر .. دلم براشون تنگ شده ..

.

نمي دونم چرا تلگراف مي زنم

.

فاطمه  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 12:20  توسط ف.س + ن.م  |