امين يه خونه ي كوچيك تو اتاقش داره . خونش پنجره هم داره ! ديروز رفتم 2 خونش . از يه
عالمه امتحان و خستگي و اعصاب خوردي اومده بودم !
ياسمين هم اومد . امين با موتورش رفت خريد كرد . از آشپزخونه ، پرتقال و سيب و موز و خيار .
امين وقتي مي خواست بياد تو خونه ، ميگفت :"يا الله" . دلم ضعف مي رفت براش .
ياسمين براي امين بوس ميفرستاد وقتي امين مي خواست بره خريد ( بلد نيست خوب بوس
بفرسته ، اما سعيشو مي كنه!) . وقتي تو بازيمون شب شد ،امين از سركار اومد . "يا الله" گفت
و اومد تو . ازش پرسيدم:درآمد امروزت خوب بود؟ گفت : بله ("ل" رو خوب تلفظ نميكنه ، بله اش
رو يه جور نازي ميگه) گفتم :ميوه هايي كه برامون خريدي گرون نبود؟ گفت:نه.
يكي از ميوه هاشو سه تايي خورديم .
خونه ي امين كوچيك تر از اونيه كه غصه توش جاشه .
خونه ي امين امن ترين جاي دنياست .
*توضيحات : -امين : 2 سال و 9 ماهه ، -ياسمين : 1 سال و 3 ماهه ، نويده : 22 سال و 2 ماهه
نويده
**************************************************
چه زود گذشت.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
۸ بهمن ۸۵
وبلاگ ها براي كه به update در می آیند ؟
حسین گفت اگه دین نیست باشیم .. آزاد مرد .. !
۸ بهمن ، ۹:۲۰ دم در ۱۶ آذر ، ۱۰:۳۰ امتحان، کلاس ۳۰۲ ، ۱۲ حرکت ، مقصد نا معلوم ، طالقانی ، ویلا ، کریمخان ، هفت تیر ، مترو ، میرداماد ، پاسداران ، قبا ، شریعتی ، ۱۶:۳۰ ،،، by dear
فاطمه
~~~~
از انقلاب تا هفت تير،از حسينيه ارشاد تا وسطاي پاسداران.. از وسطاي پاسداران تا سر ظفر پياده..پاي پياده،مخ پياده--------ه
---------------خداي حسين مي خوام------
بدين وسيله اعلام مي دارم:
دلم مي خواد برم يه مشت پسربچه ي كچل هم محله ايم(جنوب شهر)جمع كنم،بعد باهاشون يه تيم محلي فوتبال تشكيل بدم،بعد همش با توپ،شيشه ي خونه ي بچه پر رو ها رو بشكنم..حال ميده..برا تيم اسمم انتخاب كردم:بچه ببرهاي خشمگين جنوب..از جكي جواد هاي داراي شرايط ثبت نام به عمل مياورم.
نویده
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
۸ بهمن ۸۶
حالا دیگر من و رفیقم(نویده جان) پیر شده ایم و به در و دیوارهای دانشکده با عمق دیگری می نگریم. نه چون کوچیک(لقبی که نويده جان به رعنا جان داد.) که از دادن آخرین امتحان چونان به وجد آمد که دوبار بالا و پایین و پرید و بار سوم در آستانه ی بالا پریدن با نگاه به قیافه های بی حس و هیجان ما خشکش زد و بی خیال شد . دیگر خبری از ژانگولر بازی و خوشی مطلق نبود سه نفری در بوفه چیزی خوردیم و گپی زدیم و هر کس راهی خانه شد.
همیشه فکر می کنیم ، قرار است در آینده اتفاق عجیبی بیفتد اما اتفاقات عجیب و شاید دوست داشتنی همان هایی است که بی تفاوت از کنارش می گذریم و بعد ها یادمان می افتد چه زود گذشت...
فاطمه.