تبليغاتX
2gangsters

2gangsters

تمام ساعت هاي توي اتاقم خواب موندن!اين يه پيغامه!







تاول
بلندترين فرياد سوختن است
و من
بلندترين فرياد را
سوخته ام
هجوم ثانيه ها
هميشه را كه بغض كرده مي گذرد
و من كه فكر مي كنم
عقربه ها عقرب مي شوند
و زمان را نيش...
داد ساعت بالا مي رود


حالا بهترين موقع است
مي خواهم تمام نمي خواهم تو را
تمام نمي شنوي مرا
مي خواهم تمام نمي بيني اشك هايم را...
آه باز دلم تنگ شده
براي نمي بينمت ها
دوباره اشتباه كردم و باز جريمه
از روي نام قشنگت هزار بار مي نويسم
حالا ساعت از نيمه هاي بامداد گذشته
و من هنوز
با نيمه هاي مداد
مشغول تو ام


دست خط من قشنگ شده
چشم هاي تو هم
تكليف من ادامه دارد
حالا بايد تو را دوره كنم
براي امتحاني كه نزديك است
برمي گردم
بايد فكر كنم
براي آينده
براي روز مبادا اگر كه تو...
حالا دارم فكر مي كنم
تنها چيزي كه در جيبم دارم
دست هايم است
تنها چيزي كه در دلم دارم
تويي
ديگر براي آينده نمي توانم فكر كنم
دلم مي گيرد
وباز هجوم ثانيه ها
و باز عقربه ها كه عقرب شده اند
دوباره داد ساعت بالا مي رود
حالا ساعت
از خيلي زياد هم
گذشته است










هيچي!





نويده





+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 12:13  توسط ف.س + ن.م  | 

امين يه خونه ي كوچيك تو اتاقش داره . خونش پنجره هم داره ! ديروز رفتم 2 خونش . از يه

عالمه امتحان و خستگي و اعصاب خوردي اومده بودم !

ياسمين هم اومد . امين با موتورش رفت خريد كرد . از آشپزخونه ، پرتقال و سيب و موز و خيار .

امين وقتي مي خواست بياد تو خونه ، ميگفت :"يا الله" . دلم ضعف مي رفت براش .

ياسمين براي امين بوس ميفرستاد وقتي امين مي خواست بره خريد ( بلد نيست خوب بوس

بفرسته ، اما سعيشو مي كنه!) . وقتي تو بازيمون شب شد ،امين از سركار اومد . "يا الله" گفت

و اومد تو . ازش پرسيدم:درآمد امروزت خوب بود؟ گفت : بله ("ل" رو خوب تلفظ نميكنه ، بله اش

رو يه جور نازي ميگه) گفتم :ميوه هايي كه برامون خريدي گرون نبود؟ گفت:نه.

يكي از ميوه هاشو سه تايي خورديم .

خونه ي امين كوچيك تر از اونيه كه غصه توش جاشه .

خونه ي امين امن ترين جاي دنياست .







*توضيحات : -امين : 2 سال و 9 ماهه ، -ياسمين : 1 سال و 3 ماهه ، نويده : 22 سال و 2 ماهه






نويده

 

**************************************************

چه زود گذشت.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

۸ بهمن ۸۵

وبلاگ ها براي كه به update در می آیند ؟

حسین گفت اگه دین نیست باشیم .. آزاد مرد .. !

۸ بهمن ، ۹:۲۰ دم در ۱۶ آذر ، ۱۰:۳۰ امتحان، کلاس ۳۰۲ ، ۱۲ حرکت ، مقصد نا معلوم ، طالقانی ، ویلا ، کریمخان ، هفت تیر ، مترو ، میرداماد ، پاسداران ، قبا ، شریعتی ، ۱۶:۳۰ ،،، by dear

فاطمه

~~~~

از انقلاب تا هفت تير،از حسينيه ارشاد تا وسطاي پاسداران.. از وسطاي پاسداران تا سر ظفر پياده..پاي پياده،مخ پياده--------ه

---------------خداي حسين مي خوام------

بدين وسيله اعلام مي دارم:
دلم مي خواد برم يه مشت پسربچه ي كچل هم محله ايم(جنوب شهر)جمع كنم،بعد باهاشون يه تيم محلي فوتبال تشكيل بدم،بعد همش با توپ،شيشه ي خونه ي بچه پر رو ها رو بشكنم..حال ميده..برا تيم اسمم انتخاب كردم:بچه ببرهاي خشمگين جنوب..از جكي جواد هاي داراي شرايط ثبت نام به عمل مياورم.

نویده

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

۸ بهمن ۸۶

حالا دیگر من و رفیقم(نویده جان) پیر شده ایم و به در و دیوارهای دانشکده با عمق دیگری می نگریم. نه چون کوچیک(لقبی که نويده جان به رعنا جان داد.) که از دادن آخرین امتحان چونان به وجد آمد که دوبار بالا و پایین و پرید و بار سوم در آستانه ی بالا پریدن با نگاه به قیافه های بی حس و هیجان ما خشکش زد و بی خیال شد . دیگر خبری از ژانگولر بازی و خوشی مطلق نبود سه نفری در بوفه چیزی خوردیم و گپی زدیم و هر کس راهی خانه شد.

همیشه فکر می کنیم ، قرار است در آینده اتفاق عجیبی بیفتد اما اتفاقات عجیب و شاید دوست داشتنی همان هایی است که بی تفاوت از کنارش می گذریم و بعد ها یادمان می افتد چه زود گذشت...

فاطمه.


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 12:24  توسط ف.س + ن.م  |