اين خوبه كه توي اتاقتون پنجره داشته باشين و خوب تر اينه كه پنجره تون به يه خيابون بحران زده،مثل خيابون ما مشرف باشه.به سبب اين امر و سپري ايامم در نزديكي فوجي از كارگر ساختماني و مردم بحران زده ، روان شناسي كارگري و مردميم عميق تر شده.كارگران ساختمان روبه رويي روحيه ي حساسي دارند،چراكه در مواجهه با كوچك ترين كم توجهي از جانب همكارشون در امر ارسال فرغون بسته شده به طناب از پايين به بالا حالشان بد مي شود و ركيك ترين فحش هاي بومي خود را عنوان مي كنند .آنها داد مي زنند،در بامداد..شامگاه و هروقت ديگر..داد مي زنند حتي وقتي مي خواهند با بغل دستي شان ارتباط برقرار كنند. اما كارگران مترو كه چند روزي است به محله ي ما آمده اند،درونگرا تر هستند .بي هيچ صدايي مي آيند ،زمين را مي ريزانند ،از رو تونل مترو مي سازند ،پي مجتمع تجاري منفجر مي كنند و..حتي دو بار ديده ام به نحو دسته جمعي و كاملا" خوشحال در محله قدم مي زنند...
و اما مردم...آنها عجيب ترافيك محله را درك نمي كنند و عجيب بي نظمي را بي نظم ترش مي كنند و به من كه مي خواهم بپيچم توي خانه ي مان هم مجال نمي دهند و خيلي بدند...و اما دريغ از يك بچه پليس..دريغ
اوقات ناخوش بيكاري گاهي پشت پنجره مردم را نظاره مي كنم..عبوري ها را،سواره ها،پياده ها...هركس فرمي دارد...اما يك چيز بين همه ي شان مشترك است...يك چيزي كه نمي دانم چيست..با وجود پاس كردن جامعه شناسي نمي دانم چيست..همه ي مان شايد بي قاعده ايم...احساسي صرف عمل مي كنيم منتها با چندين توجيه عقلايي...عجيبيم،هر چه هستيم عجيبيم و توضيحش هم سخت است...چرايي اش هم..آنها كه راحت مي پندارند و بحث مي كنند و نتيجه ي قطعي هم مي گيرند،ذهن فني دارند بيشتر...معادله اي نگاه مي كنند..
اگه از يه جامعه شناس بخواي جامعه رو تعريف كنه ، سخت ترين سؤال دنيا رو ازش كردي...چون حاليشه!زياد ميدونه،نمي تونه مثل جواب مسأله ي رياضي بياد بگه اينه،مشخصا" اينه...
من مي دونم كه ديگه بايد در اينجا ساكت شم...اصلا" ورود و خروج مطلب دستم نيس،يادم نيس سطر بالا چي گفتم فقط انگار از يه پنجره شروع شد و اينكه خواستم زوركي پست غم نزنم و اينكه آدم گاهي بايد يه عالمه حرف بزنه تا حرف خودشو نزنه..همه چیز بگه جز اونی که می خواست
و اما مردم...آنها عجيب ترافيك محله را درك نمي كنند و عجيب بي نظمي را بي نظم ترش مي كنند و به من كه مي خواهم بپيچم توي خانه ي مان هم مجال نمي دهند و خيلي بدند...و اما دريغ از يك بچه پليس..دريغ
اوقات ناخوش بيكاري گاهي پشت پنجره مردم را نظاره مي كنم..عبوري ها را،سواره ها،پياده ها...هركس فرمي دارد...اما يك چيز بين همه ي شان مشترك است...يك چيزي كه نمي دانم چيست..با وجود پاس كردن جامعه شناسي نمي دانم چيست..همه ي مان شايد بي قاعده ايم...احساسي صرف عمل مي كنيم منتها با چندين توجيه عقلايي...عجيبيم،هر چه هستيم عجيبيم و توضيحش هم سخت است...چرايي اش هم..آنها كه راحت مي پندارند و بحث مي كنند و نتيجه ي قطعي هم مي گيرند،ذهن فني دارند بيشتر...معادله اي نگاه مي كنند..
اگه از يه جامعه شناس بخواي جامعه رو تعريف كنه ، سخت ترين سؤال دنيا رو ازش كردي...چون حاليشه!زياد ميدونه،نمي تونه مثل جواب مسأله ي رياضي بياد بگه اينه،مشخصا" اينه...
من مي دونم كه ديگه بايد در اينجا ساكت شم...اصلا" ورود و خروج مطلب دستم نيس،يادم نيس سطر بالا چي گفتم فقط انگار از يه پنجره شروع شد و اينكه خواستم زوركي پست غم نزنم و اينكه آدم گاهي بايد يه عالمه حرف بزنه تا حرف خودشو نزنه..همه چیز بگه جز اونی که می خواست
نویده
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 20:39  توسط ف.س + ن.م
|
