تبليغاتX
2gangsters

2gangsters

لطفا" با لبخند و بی خیالی وارد شوید

نه بر صحرا نظر دارم/

 نه در گلزار ميگردم/

بهار فرصت رنگم/

به گرد يار ميگردم/

"بیدل"

خب دوستان مقش امشبتون یک معما از بیدل است! برید فک کنید ببینید چی گفته. البته این "خیلی" آسونه!!!

فاطمه 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:38  توسط ف.س + ن.م 

آيا اين روند اسمش زندگي است؟با ذكر مثال.
آيا ايني كه مي پرستيم، خداست؟
آيا در روابط شخصي انسان ها توهم دوطرفه يا يك طرفه حاكم نيست؟توضيح دهيد.
سرنوشت تابعي است از... (جای خالی را پر کنید)
ايمان و اعتقاد مبنایش چيست؟عقل يا حس؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
برگه ها بالا ، وقت جلسه تمام

 

 

 

 

 


--------------------------------
پ.ن 

خواستن ، توانستن نيست.
فقط توانستن است كه توانستن است.
مي خوام درس بخونم ، لكن نمي تونم .پس نيستم!

 

 

نویده

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 18:25  توسط ف.س + ن.م  | 

ساعت موبايل زنگ مي زند و به اين ترتيب ،  صبح مي شود .
بايد به دانشگاه " سابق" برويد تا گواهي فارغ از تحصيل شدنتان را بگيريد.
نمي دانيد چرا ، اما اين بار با دوستي هماهنگ نمي كنيد ، تنها مي رويد.
هنگام ورود، نگهبان دم در صدايتان مي زند و از شما كارت الكترونيكي و از گيت رد شدن مي خواهد. اعتماد به نفستان خوب است ، بدون توجه به صدا  راهتان را ادامه مي دهيد .
اهل خاطره نيستيد و اصلا" به اين واژه آلرژي داريد ، اما هر كجا را نگاه مي كنيد ، خاطره داريد . حالتان بد مي شود . سعي مي كنيد زياد نگاه نكنيد .
مثل همه ي كارهاي اداري دنيا ( شما خارج نرفته ايد و دنيايتان همين ايران محسوب مي شود) كار اداري شما هم به نحوي است كه بايد برويد و يك هفته ديگر بياييد.با مسئول پرونده ي تان دچار چالش مي شويد ،اما تصميم مي گيريد روزتان را محض خاطر او خراب نكنيد.
به دانشكده ي دوست و همسايه ،"ادبيات و فلسفه" مي رويد. هميشه رفتن به حياط پشتي اين دانشكده به شما آرامش داده . اين بار هم امتحانش مي كنيد .
اين جا كسي شما را نمي شناسد . با خيال راحت به همه زل مي زنيد . نگاه كردن به مردم كار زشتي است ، اما شما آن را دوست داريد.
بچه هاي فلسفه هميشه برايتان جالب بوده اند ،به نحوي مرموزند.
دختري را مي بينيد عين عين دوستتان ،مونا . مونا همين جا ادبيات خوانده .تعجب مي كنيد از اين همه عين هم بودنشان . فكر مي كنيد انگار تكرار مي شوند ،موناها..نويده ها..همه تكرار هميم انگار.
از كنار انجمن و بسيج دانشكده ادبيات كه رد مي شديد ،اهالي شان را ديديد،احساس كرديد اي كاش  اهل قضاوت بر اساس تجربه هاي پيشينتان نبوديد ، اما هستيد . حس مي كنيد همه ي آنها را مي شناسيد ،مانند همه آنهايي كه تجربه ي شان كرديد..با همان ضعف هاي بزرگ..
هنگامه ي بازگشت دوستي قديمي را مي بينيد .دوستش داريد . دوري اين بار هم اثر نكرده .طولاني حرف مي زنيد با هم و از درك متقابلي كه با او داريد لذت مي بريد.هنگام خروج از دانشگاه سابقتان به اين جمع بندي مي رسيد كه اينجا را واقعا" به خاطر خودش ، نه خاطره ها يا تجربه هايتان دوست داريد . محض خاطر همین ساختمان های قدیمی اش دوستش دارید .اصیل اند. رضا شاه اينجا را ساخت . بزرگ ترهايتان مي گويند رضا پهلوي مرد بزرگي بود و شما موافقيد.
همين.

 

نویده

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 20:43  توسط ف.س + ن.م  |